تبليغاتX
همه چی ازهمه جاتاناکجا

درگذرگاه زمان خیمه زمان خیمه شب بازی دهر

                                     با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشقها می میرند

       رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

     که چه شیرین و چه تلخ*دست نخورده به جا می ماند

 

شوروحال ترم۱کجا!!

شوروحال الان کجا!!

علت چیست؟؟همه خداحافطی کردن!!

چرا؟؟

 

نوشته شده توسط ما چند نفر در سه شنبه 13 اسفند1387 ساعت 10:11 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

سلام به همه ي دوستان

بابت غيبت طولاني نويسندگان عذر خواهي ميكنيم 

نه نه اشتباه نكنين نيومدم آپ كنم فقط اومدم بگم تو اين 2 ماه تولد كلي از دوستانمونه از همين جا به همه تبريك ميگم در ضمن شايد تا چند ماه ديگه وبلاگ اصلا آپ نشه

دوستان عريز(( ما چند نفر تولد شما چند نفر رو)) تبريك مي گوييم .

 

 

 

 

نوشته شده توسط ما چند نفر در پنجشنبه 17 بهمن1387 ساعت 11:36 قبل از ظهر | لینک ثابت |

اگر گوشي تلفن تان مستطيل و سنگين بدون در (يعني candy bar style phone ) و شبيه گوشي هاي بيسيم خانگي است : آدمي ساده زيست، سنت گرا و كم خرج هستيد.....و....

اگر گوشي تلفن تان مستطيل و سنگين بدون در (يعني candy bar style phone ) و شبيه گوشي هاي بيسيم خانگي است: آدمي ساده زيست، سنت گرا و كم خرج هستيد.

- اگر گوشي موبايل (بويژه صورتي رنگ) كوچولو و خيلي ريزه ميزه و اصطلاحا معروف به pink RAZR phone داريد: خيلي با استايل و دنباله روي مد روز هستيد و از اينكه مورد توجه ديگران قرار بگيريد نگراني نداريد .

شركت انگليسي Tesco Mobile يك مطالعه اي در باره رابطه شخصيت آدمها با نوع زنگ تلفن موبايلشون ( ringtone ) روي يكهزار نفر انجام داده ... نتيجه:

- كساني كه بجاي رينگتون، از صداي خودشون استفاده مي كنند آدمهايي خود شيفته ( self-obsessed ) هستند و آدمهايي كه دايما رينگتون عوض مي كنند غيرقابل اعتماد و متزلزل هستند.

- اگر رينگتون شما شبيه صداي زنگ تلفن هاي مكانيكي قديمي است آنقدرها هم آدم بانمك و شوخي كه خودتون فكر مي كنيد نيستيد.

- اگر رينگتون موبايل تون، موزيك متن سريال ها و شوهاي تلويزيوني است، ديگران نسبت به هوش شما شك مي كنند.

- اگر هميشه بجاي رينگتون از وايبره ( لرزنده ) استفاده مي كنيد از دو حالت خارج نيست: يا آدم خيلي مهم و پركاري هستيد و هيچوقت فرصت جواب دادن به تلفن را نداريد، و يا اينكه براي آدمهاي اطرافتون ارزش قائليد و نمي خواهيد آنها از صداي موبايلتون ناراحت شوند. و بهترين همدم براي نشستن در سينما يا اتاق براي تماشاي گروهي فيلم هستيد.

- رينگتون هاي موزيكالي كه موزيك hip-hop يا R&B دارند نشاندهنده اينه كه آدمي با احساس و جوانگرا و امروزي هستيد. در مقابلش: موزيك هاي كلاسيك مثلا بتهوون و موتزارت و اينجور چيزا نشون دهنده سن و سال بالاي شماست و كهنه گرايي را نشون ميده.... موزيك هاي جنگولك بازي و پر سروصدا، و يا رينگتون هاي استاندارد و معمولي هم زياد طرفدار نداره.

منبع خبر : عصرايران - http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=60014
__________________


برایت دعا می کنم که خدا بگیرد.هر آنچه که خدا را از تو بگیرد.
 
آموختم که گاهی اوقات همه ی آن چیزی که انسان نیاز دارد،دستی برای گرفتن و قلبی برای درک شدن است...
ne_sh67 آنلاین است  
نوشته شده توسط ما چند نفر در یکشنبه 1 دی1387 ساعت 8:54 قبل از ظهر | لینک ثابت |

میدونید عشق از نظر اساتید دانشگاه یعنی چی؟ اگه نمیدونید اونا بهتون میگن.


استاد برق: "یعنی با یک نگاه برق از سه فاز آدم بپره"

استاد عمران: "عشق زلزله ای است که هر سازه ای رو می لرزونه"

استاد ادبیات: "عشق آرایه ای است ، که شعر زندگی را خیال انگیز می کند"

استاد نساجی: "عشق یعنی بافت صحیح یک تار و یک پود"

استاد شیمی: "یعنی برخورد مؤثر ذرات دو واکنش دهنده"

استاد کامپیوتر: "عشق یعنی اینکه سیستم عاملت هنگ بکنه"

استاد اقتصاد: "عشق یعنی بابای معشوق پولدار باشه"

استاد معارف: "عشق یعنی حرم قرب الهی"

استاد عربی: "أنت حبیبی ، أنا مای دار ، فلوس موجود لا مشکل"

استاد احتمال: "طبق اصل لانه کبوتری ، عشق یعنی در هر خانه دل تنها یک کبوتر بنشیند"

استاد فلسفه: "عشق یعنی بی معنا شدن در عالم معنا"

استاد فیزیک: "عشق تابع اثر دوپلر است و به جسم و ناظر آن بستگی دارد"

استاد منطق: "عشق بی معناست"

استاد پزشکی: "گاه دردی است که درمانی ندارد و گاه داروئی که درمان همه دردهاست"

استاد تاریخ: "سقوط سلسله ای و صعود سلسله ای دیگر است"

استاد هنر: "عشق ، عقل را ، سیاه قلم زدن است"

استاد نجوم: "عشق ستاره ای است تنها ، که به دنبال آدم خود بر روی زمین می گردد"

استاد معادلات:
"عشق یعنی از جات پاشی و بری از کلاس بیرون"
__________________
لحظه ها تاثیر گذارند
لحظه را دریاب...!
Ali 1900 آفلاین است  
نوشته شده توسط ما چند نفر در پنجشنبه 21 آذر1387 ساعت 7:3 بعد از ظهر | لینک ثابت |

يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچي SMS هم براش ميزنم
باز جواب نميده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزي گفت : مامي امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکي .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميري . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوري لهت کنه .
شنل قرمزي گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.
مي خوان ازت خواستگاري کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزي گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .
يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و مي خوام .
شنل قرمزي با پژوي آلبالوئي که تازه خريده از خونه خارج ميشه .
بين راه حنا دختري در مزرعه رو ميبينه .
شنل قرمزي‌: حنا کجا ميري ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگي و دوستان پارتي دعوتم کردن .
شنل قرمزي: اي نا کس حالا تنها ميپري ديگه !!
حنا : تو پارتي قبلي که بچه هاي مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازي در آوردي .
بهت گفتن شب بمون گفتي مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکي شدن دعوتت
نکردن .
شنل قرمزي: حتما اون دختره ايکبري سيندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل قرمزي: برو دختره ...........................................
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزي يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل مي خوره !!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمي رسيدن و مي رفتن .
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل قرمزي : تو که دختر خوبي بودي نل !!!!!
نل : اي خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .
با اون يارو ...... راه افتاديم دنبال ننه .
شنل قرمزي: اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .
زندگي هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزي : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتي ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپي .
جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزي : عجب !!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک
مي کنن .
دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائيني داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزي : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقاي پتيول شد .
بچه مايه دار شدي . بقيه همه بد بخت شدن .
بچه هاي اين دوره و زمونه نمي فهمن کارتون چيه .
شخصيتهاي محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگي و خانواده دکتر ارنست حال نمي کنن

ولی خودمونیم دنیای گذشته ها هر چندساده بود.ولی پرمحتوا بود.بیرنگ وخالص.اما اکنون همه دنبال چیزی هستند که حتی خود نمی دانند.پیشرفت علم فاصله هایی طولانی بین قلبها انداخته....

ای کاش گذشته ها تکرار شود...

نوشته شده توسط ما چند نفر در شنبه 9 آذر1387 ساعت 6:16 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست، ولی در نماز پایان است.

شاید این بدین معنی ست که پایان نماز آغاز دیدار است
.

 
 
 
 

هر وقت از این دنیا و مشکلاتش خسته و نا امید شدی برو کوه و فریاد بزن:

آیا هنوز امیدی هست؟!!

در جواب میشنوی:  هست...هست...هست...


نوشته شده توسط ما چند نفر در دوشنبه 4 آذر1387 ساعت 10:31 قبل از ظهر | لینک ثابت |
پروردگارم ،مهربان من ...

 

پروردگارم ،مهربان من


از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش


در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

 
و هر زمزمه ای بانگ عزایی


و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی
...


در هراس دم می زنم


در بی قراری زندگی می کنم


و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است


من در این بهشت ،


همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.


"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"


"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم
"


دردم ، درد "بی کسی" است


« دکتر علی شریعتی»

+نوشته
نوشته شده توسط ما چند نفر در یکشنبه 26 آبان1387 ساعت 11:50 قبل از ظهر | لینک ثابت |

10 چیز که خداوند در مورد آن ها از تو سوال نمی کند

1.خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی، بلکه از تو خواهد پرسید
که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟
2. خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود، بلکه از تو خواهد پرسید به
چند نفر در خانه ات خوشامد گفتی؟
3. خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی، بلکه از تو خواهد
پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
4. خداوند از تو نخواهد پرسید بالاترین میزان حقوق تو چقدر بود، بلکه از تو خواهد
پرسید آیا سزاور گرفتن آن بودی؟
5. خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود، بلکه از تو خواهد پرسید
آیا آن را به بهترین نحو انجام دادی؟
6. خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی، بلکه از تو خواهد پرسید برای
چندنفر دوست و رفیق بودی؟
7. خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی، بلکه از تو خواهد
پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
8. خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود، بلکه از تو خواهد پرسید که
چگونه انسانی بودی؟
9. خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری
بپردازی، بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد
برد.
10. خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مقاله را برای دوستانت نخواندی، بلکه خواهد
پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی؟

__________________
امروز بهترین روزی است که خدا به من داده است

نوشته شده توسط ما چند نفر در سه شنبه 14 آبان1387 ساعت 7:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |

بعد از ظهر یه روز سرد زمستونی بود. باد تند و سردی توی شهر می وزید. مرد تازه از سر کارش تعطیل شده بود. از شدت سرما دستاش رو تو جیبش و سرش رو هم تو یقه ی لباسش قایم کرده بود. تو دلش گفت « امید وارم الان که می رم اون طرف اتوبان یه تاکسی گرم و نرم بیاد تا سریع برم خونه و از شر این سرما خلاص شم.»

به این امید از عرض اتوبان عبور کرد و اون طرف ایستاد. چشماش رو تیز کرده بود تا اولین تاکسی ای که میاد رو سوار بشه. با تمرکز بالایی به انتهای اتوبان نگاه می کرد. از اون ته یه تاکسی دید که داره به سمتش می آد. نیشش باز شد و گفت: «خدایا شکرت!».

دستش رو از توی جیبش در اورد و شروع کرد به علامت دادن به راننده ی تاکسی. تاکسی همینطور بهش نزدیک می شد ولی سرعتش رو کم نمی کرد.

تعجب کرد. دستش رو جلوتر اورد تا شاید توجه راننده تاکسی بهش جلب بشه. ولی انگار نه انگار که اون اونجا بود.

راننده ی تاکسی مرد رو ندید و سوارش نکرد. ناراحت شد. ولی با خودش گفت: « اشکال نداره. با بعدی می رم. خدا بزرگه.»

بعد از پنج- شش دقیقه تاکسی بعدی نظر مرد رو به خودش جلب کرد. اما انگار هیچ کس مرد رو نمی دید. اون تاکسی هم بی توجه از کنارش گذشت.

مرد عصبانی شد. گفت:« آخه این چه خدایی هست که حاضر نیست بنده هاش رو شاد کنه! مگه من چی خواستم؟ یه تاکسی تو این سرما خیلی خواسته ی زیادی هست؟»

 با ناراحتی به پیاده رو رفت و شروع کرد به قدم زدن. چند متری بیشتر راه نرفته بود که احساس کرد یکی داره صداش می کنه! برگشت. مردی بلند قامت و لاغر اندام روبروش ایستاده بود. یعنی کی می تونست باشه؟ هر چی فکر کرد نتونست اون فرد رو به خاطر بیاره برای همین ازش پرسید:« شما؟»

- منو نشناختی؟ حافظت ضعیفه ها! من همون هستم که دوران بچگی همیشه باهم بودیم! یادت نیومد؟

- آهان! چرا! چطوری تو؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود.

- حالا بیا بریم تو ماشین تا باهم حرف بزنیم.

مرد قبول کرد و رفت و تو ماشین دوستش نشست. و اولین حرفی که زد این بود: « این خدا هم به فکر بنده هاش نیست ها! سه ساعت بود اینجا منتظر تاکسی وایساده بودم ولی دریغ از یه تاکسی».

و افسوس که درک نکرد خدا چه نعمت بزرگتری رو بهش داده بود.....

 
نوشته شده توسط ما چند نفر در چهارشنبه 8 آبان1387 ساعت 11:57 قبل از ظهر | لینک ثابت |

«اگر نمی‌توانی بالا بروی، سیب باش تاافتادنت اندیشه‌ای را بالا برد.» آواتار l3alikl3alik

* «ستایش‌گر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد، نه چگونگی اندیشه‌ها را.»

* «ابراهیم‌وار زندگی کن و در عصر خویش معمار کعبة ایمان خویش باش.»

* «مردن هم همچون زیستن بهانه‌ای می‌خواهد.»

* «اگر شاهد عصر خود و شهید حق و باطل جامعه‌ات نیستی، هر جا که می‌خواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست.»

* «از سکوت اگر به خشم آمدی سکوت کن.»

* «آنان که به هر ذلتی تن می‌دهند تا زنده بمانند، مردگان خاموش و پلید تاریخند.»

* «آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند.» ( این جمله را در کتاب شهادت خواندم)

* «میوه‌های گوارا و معطر تاریخ، انسان‌هایی هستند که سعادت را به خاطر صعود به قلة عظمت به اعماق دره پرت کرده‌اند.»

* «زیبایی به خوش سیرتی است نه به خوش صورتی.»

* «ظلم است که معلم را به شمع تشبیه کرد زیرا شمع را می‌سازند که بسوزد ولی معلم می‌سوزد که بسازد.»

* «دوستدار هنرمندانی بوده‌ام که به جای خاتمکاری و کاشیکاری‌های ظریف و آرایش‌های رقیق و نازک‌کارانه، وقار کوهستان‌های لجوج و خشم طوفان‌های وحشی و ابهت و اقتدار آسمان گرفته و مصمم زمستانی و پهندشت‌های دهشتناک و خشن را سرمایة هنر خویش ساخته‌اند.»

* «بگذار تاشیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشایدهر چند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد؛اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن»
______________
و این گونه من دیوانه شدم...
و از برکت دیوانگی به امنیت رسیدم...
امنیت از فهمیده شدن...
زیرا کسانی که ما را میفهمند چیزی را در وجود ما به اسارت میگیرند!

------------------------------------------------------------
نوشته شده توسط ما چند نفر در پنجشنبه 2 آبان1387 ساعت 5:57 بعد از ظهر | لینک ثابت |
درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بیایم!"
غم با صدای حزن آلود گفت:
"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"بیا عشق تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسید:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است......."
maryam_202084 آفلاین است  
نوشته شده توسط ما چند نفر در سه شنبه 23 مهر1387 ساعت 11:52 قبل از ظهر | لینک ثابت |