تبليغاتX
همه چی ازهمه جاتاناکجا

بعد از اين كه مدت‏ها دنبال دخترى باوقار و با شخصيت گشتيم كه هم خانواده اصيل و مؤمنى داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من هم باشد، بالاخره عمه‏ام دخترى را به ما معرفى كرد . وقتى پرسيديم از كجا مى‏داند اين دختر همان كسى است كه ما مى‏خواهيم، گفت: راستش توى تاكسى ديدمش . از قيافه‏اش خوشم آمد . ديدم همانى است كه تو مى‏خواهى . وقتى پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم . دم در خانه‏شان به طور اتفاقى بابايش را ديدم كه داشت‏با يكى از همسايه‏ها حرف مى‏زد . به ظاهرش مى‏خورد كه آدم خوبى باشد . خلاصه قيافه دختره كه حسابى به دل من نشسته . من هر طور شده اين وصلت را جور مى‏كنم .

ما وقتى حرف‏هاى محكم و مستدل عمه‏مان را شنيديم، گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چقدر دنبال دختر بگرديم؟ از پا افتاديم . همين را دنبال مى‏كنيم . ان شاء الله خوب باشد .

اين طورى شد كه رفتيم به خواستگارى آن دختر . دختر خانمى به نام سيما .

×××

هفته اول:

پدر دختر پرسيد: آقا زاده چه كاره‏اند؟

- دانشجو هستند .

- مى‏دانم دانشجو هستند . شغلشان چيست؟

- ما هم همان شغلشان را عرض كرديم .

- يعنى ايشان بابت درس خواندن پول هم مى‏گيرند .

- نخير، اتفاقا ايشان در دانشگاه آزاد درس مى‏خوانند; به اندازه هيكلشان پول مى‏دهند .

- پس بيكار هستند .

- اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسى است . قرار است مهندس شوند .

پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگرى بزنيم، گفت: ما دختر به شغل نسيه نمى‏دهيم . بفرماييد هر وقت مهندس شديد، تشريف بياوريد .

و خيلى مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايى كرد .

 ×××

عمه خانم كه مى‏خواست هر طور شده دست من و سيما را بگذارد توى دست هم، آن قدر با خانواده دختر صحبت كرد تا بالاخره راضى شدند . فعلا به شغل دانشجويى ما اكتفا كنند، به شرط اين كه تعهد كتبى بدهيم بعد از دانشگاه حتما برويم سر كار . اين طورى شد كه ما دوباره رفتيم خواستگارى .

هفته دوم:

پدر دختر گفت: و اما . . . مهريه، به نظر ما هزار تا سكه طلا . . .

تا اسم «هزار تا سكه طلا» آمد، بابا منتظر نماند پدر دختر بقيه حرفش را بزند، بلند شد كه برود; اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزى نيست; مهريه را كى داده كى گرفته . . . . بابا نشست; اما مثل برج زهرمار بود . پدر دختر گفت: ميل خودتان است . اگر نمى‏خواهيد، مى‏توانيد برويد سراغ يك خانواده ديگر .

بابا گفت: نخير، بفرماييد . در خدمتتان هستيم .

- اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟

بابا كه ديگر حسابى كفرى شده بود، گفت: باباجان! شلوارم داشت مى‏افتاد، بلند شدم كمربندم را سفت كنم . شما امرتان را بفرماييد .

پدر دختر گفت: بله، هزار تا سكه طلا، دو دانگ خانه . . .

بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون، ولى باز هم بستگان راضى‏اش كردند كه‏اى بابا، خانه به اسم زن باشد يا مرد كه فرقى نمى‏كند . هر دو مى‏خواهند با هم زندگى كنند ديگر .

و باز بابا با اوقات تلخى نشست . پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد شلوارتان را بالا بكشيد؟ بابا گفت: نخير! دفعه قبل شلوارم را خيلى بالا كشيده بودم، خشتكم داشت جر مى‏خورد . داشتم شلوارم را ميزان مى‏كردم .

پدر سيما خانم گفت: بله، داشتم مى‏گفتم دو دانگ خانه و يك حج . مبارك است ان شاء الله .

بابا اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چى چى را مبارك است؟ مگر در دنيا فقط همين يك دختر است . و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم، كفش هايمان توسط پدر سيما خانم به وسط كوچه پرواز كردند . ما هم وسط كوچه كفش‏هايمان را جفت كرديم، آن‏ها را پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه‏مان .

×××

مگر عمه خانم دست‏بردار بود . آن قدر رفت و آمد تا پدر سيما را راضى كرد كه فعلا اسمى از حج نياورد تا معامله جوش بخورد . بعدا يك فكرى مى‏كنند .

هفته سوم:

پدر سيما گفت: و اما شيربها . شيربها بهتر است دو ميليون تومان پول باشد . . .

بعد زير چشمى نگاه كرد تا ببيند بابا باز هم بلند مى‏شود شلوارش را بالا بكشد يا نه . وقتى آرامش بابا را ديد، ادامه داد: به اضافه وسايل چوبى منزل .

بابا حرف او را قطع كرد و گفت: منظورتان از وسايل چوبى همان در و پنجره و اين جور چيزهاست ديگر؟

پدر سيما با اوقات تلخى گفت: نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميزناهارخورى و ميز تلويزيون و مبل استيل .

بابا گفت: ولى آقاجان، پسر ما عادت ندارد روى تخت‏بخوابد . ناهارش را هم روى زمين مى‏خورد . اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست .

پدر سيما گفت: ولى اين‏ها بايد باشد . اگر نباشد، كلاس ما مى‏رود زير سؤال .

و بعد از كمى گفتمان و فحشمان، كفش‏هاى ما رفت وسط كوچه .

×××

دوباره عمه خانم دست‏به كار شد . انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما . قرار شد دور وسايل چوبى را خط بكشند; و ما دوباره رفتيم خانه سيما خانم .

هفته چهارم:

بابا تصميم گرفته بود مساله جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه‏اى از كلاس گذاشتن‏هاى باباى سيما را جواب گفته باشد . اين بود كه تا صحبت‏ها شروع شد، بابا گفت: در رابطه با جهيزيه . . .

پدر سيما حرف او را قطع كرد و گفت: البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست .

بابا گفت: اتفاقا در طايفه ما رسم است، خوبش هم رسم است . شما كه نمى‏خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براى چى از ما شيربها مى‏خواهيد؟

- شيربها كه ربطى به جيهزيه ندارد . شيربها پول شيرى است كه خانمم به دخترش داده . او دو سال تمام شيره جانش را به كام دخترى ريخته كه مى‏خواهد تا آخر عمر در خانه پسر شما بماند .

بابا گفت: خب مى‏خواست‏شير ندهد . مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهد؟ اگر با ما بود، ما مى‏گفتيم چايى بدهد تا ارزان‏تر در بيايد . مگر خانمتان شير نارگيل به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟

. و كفش‏ها رفتند وسط كوچه . . .

×××

چون نقش عمه خانم خيلى تكرار شده است، از اين جا به بعد آن را قلم مى‏گيريم .

هفته پنجم:

پدر سيما گفت: دختر ما كلفت هم مى‏خواهد .

بابا گفت: چه بهتر . يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه پسرم .

- نخير كلفت را بايد داماد بگيرد . دختر من كه نمى‏تواند آن جا حمالى كند .

- حالا كى گفته دخترتان مى‏خواهد حمالى كند؟ مگر مى‏خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه گچ و سيمان؟

كفش‏ها وسط كوچه . . . .

×××

ديگر از بس رفته بوديم خانه پدر سيماخانم، همه فكر مى‏كردند ما و پدر سيما خانم داداش ناتنى هستيم .

هفته ششم:

- محل عروسى بايد آبرومند باشد . اولا، رسم ما اين است كه سه شب عروسى بگيريم . ثانيا، بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد; در يك باشگاه مجهز و عالى .

بابا گفت: مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مى‏دهيد؟ اصلا مگر ما بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟

كفش‏ها طبق معمول وسط كوچه .

ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده‏اند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمى‏كردند، خودمان كفش‏هايمان را مى‏برديم وسط كوچه مى‏پوشيديم .

×××

هفته هفتم:

- ان شاء الله آقا داماد براى دختر ما يك خانه دربست چهارصدمترى در بالا شهر مى‏گيرد .

بابا گفت: خانه براى چى؟ زير زمين خانه خودم هست . تعميرش مى‏كنم . يك اتاق و يك آشپزخانه همه در آن مى‏سازم، مى‏شود يك واحد كامل . تازه خانه خودتان كه صد متر هم نمى‏شود .

تا پدر سيما خانم آمد بگويد ما آبرو داريم . يكدفعه عمه‏خانم جوش كرد و داد زد: وا . . . چه خبرتان است؟ بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟ مگر توى دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مى‏كنيد؟ از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم . اصلا ما زن نخواستيم . بچه‏ام زا به راه شد . مگر يك دانشجو مى‏تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مى‏تراشيد؟

اين دفعه قبل از اين كه كفش‏هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه آدم بلند شديم و زديم بيرون .

×××

و اين طورى شد كه ما ديگر عطاى سيما خانم را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم .

يك سال از آن ماجرا گذشت . من هم پاك آن ماجرا را فراموش كرده بودم و اصلا به فكرش نبودم . يك روز صبح، وقتى در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردى خورد كه پشت در ايستاده بودند . مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند; اما همين كه مرا ديد جا خورد و فورى دستش را انداخت . با ديدن من هر دو با خجالت‏سلام دادند . كمى كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر سيما خانم هستند . لبخندى زدم و گفتم: بفرماييد تو .

پدر سيما خانم گفت: نه . . . نه . . . قصد مزاحمت نداشتيم . فقط مى‏خواستم بگويم كه چيز . . . چرا ديگر تشريف نياورديد؟ ما منتظرتان بوديم .

من كه خيلى تعجب كرده بودم، گفتم: ولى ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم . خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طورى بود كه نمى‏خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم .

پدر سيما لبخندى زد و گفت: اى آقا . . . كدام بريز و بپاش؟ . . . يك حرفى بود زده شد، رفت پى‏كارش .

توى تمام خواستگارى‏ها از اين چيزها هست . حالا ان شاء الله كى خدمت‏برسيم، داماد گلم؟

من كه از اين رفتار پدر سيما خانم مخم داشت‏سوت مى‏كشيد گفتم: آخه . . . چيز . . . راستش شغل من . . .

- اى بابا . . . شغل به چه درد مى‏خورد . دانشجويى خودش بهترين شغل است . من همه جا گفته‏ام دامادم يك مهندس تمام عيار است .

- آخه هزار تا سكه هم . . .

- اى بابا، . . . شما چرا شوخى‏هاى آدم را جدى مى‏گيريد . من منظورم هزار تا سكه بيست و پنج تومانى بود .

- ولى دو دانگ خانه . . .

- بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم .

- سفر حج هم . . .

- راستى خوب شد يادم انداختيد . اگر مى‏خواهيد سفر حج‏برويد، همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم .

- دو ميليون تومان شيربها هم كه . . .

- چى؟ من گفتم دو ميليون تومان؟ من غلط كردم . من گفتم دو ميليون ريال . . .

- خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم . . .

- اى بابا . . . خانم من كلا به دخترم چهار، پنج قوطى شير خشك داده كه آن هم پولش چيزى نمى‏شود . مهمان ما باشيد .

- در مورد جهيزيه گفتيد . . .

- گفتم كه . . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده‏ام . بياييد ببينيد . اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم .

- اما قضيه آن كلفت . . .

- آى قربان دهنت . . . دختر من كلفت‏شماست . خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم! . . .

خوش تيپ من! . . . جيگر! . . . باحال! . . .

وقتى ديدم پدر سيما حسابى گير داده و نمى‏خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم . با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلى خوب است . من هم خيلى دوست دارم با خانواده شما وصلت كنم .

اما . . .

پدر سيما با خوشحالى دست‏هايش را به هم ماليد و گفت: اما چى؟ ديگر اما ندارد . . . مبارك است ان شاء الله .

گفتم: اما حقيقتش را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد .

تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر سيما از تعجب يك‏متر واماند . پدر سميا گفت: يعنى تو . . .

در همين موقع خانمم بدو بدو از پله‏هاى زير زمين بالا آمد . مرا كه ديد لبخندى زد و گفت: خوب شد هنوز نرفته‏اى . مى‏خواستم بگويم ظهر كه از دانشگاه آمدى، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براى ناهار املت‏بگذارم .

با لبخند گفتم: چشم، حتما . چيز ديگرى نمى‏خواهى؟

- نه، فقط مواظب خودت باش .

- تو هم همين طور .

خانمم رفت پايين . رو كردم به پدر و مادر سيما كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم; ديرم مى‏شود . خداحافظ .

و راه افتادم به طرف خيابان .

نوشته شده توسط ما چند نفر در پنجشنبه 31 مرداد1387 ساعت 12:18 بعد از ظهر | لینک ثابت |
سن:شمارشگری برای خانم ها که هیچ وقت بیشتر از سی نشان نمی دهد.
شيطان:از مقربان سابق درگاه حق تعالي كه  به علت مشاركت فعال در راه اندازي جهنم،ايده ساخت كارخانجات ذوب فلزات را به او نسبت مي دهند.


جبرئيل:از فرشتگان درگاه حق تعالي كه وظيفه اطلاع رساني را به عهده داشته است ونحوه فعاليت او تقريبا شبيه "اينترنت" بوده است.


جاده : فيلمي از "فدريكو فليني" كارگردان ايتاليايي و نيز محلي كه اگر در ايران واقع شده باشد ركورد بالاترين آدم كشي هاي جهان را در دست دارد.


دزد:كارپرداز ماهري كه  دارايي هاي ديگران را بدون اجازه آنها به فروش  رسانده و در آمد حاصله رانيز به عنوان دست مزد بالا مي كشد. 


زن كم توقع:خانم محترمي كه قبل از ازدواج فقط شوهر مي خواهد و  بعد از ازدواج همه چيز.
زن مدير:خانم محترمي كه از ابتداي زندگي زناشويي به شوهرخود مي گويد بايد رئيس شود و وقتي رئيس شد مي گويد خاك بر سر آن هايي كه تو رئيسشان هستي.


مادر:كسي كه  براي فرزندان دربهشت را باز مي كند و براي شوهر در جهنم.


مادر از نوع ديگر:اگر مادر زن باشد  به او مي گويند  "وزير جنگ"  و اگر مادر شوهرباشد زبان او را به قسمت هايي از گل "كاكتوس" تشبيه مي كنند كه كمي تا قسمتي برنده است.
چلو كباب:از غذاهاي  اصيل ايراني كه  اگر  درمراسم انتخابات ميل  شود از گوشت سگ هم حلال تر است.


صاحبخانه:كسي كه اگر با  دزد روبرو شود ممكن است كشته شود و اگر با مستاجر روبرو شود ممكن است بكشد.

مدل های مختلف دختر
مدل جنتل وومن: خدا رو شکر بین این همه مدلای عجیب و غریب یه عده از دخترا (که واقعا معدودن) هم هستن که علاوه بر اینکه مد روز وتحصیل کرده هستن خودشونو گم نکردن و فارق ازسرگرمیهای الکی تو زندگی دنبال پیشرفتن.
 
.مدل نازنازی:این مدل کارو زندگیشون با دوستا بیرون رفتن و تلفن و چته و تا 50 سالگی تو اتاقشون عروسک نگه میدارن فعالیتهاشونم شامل خریدن هر چیز مد روزو به باد دادن پولای باباجون هست.

.مدل اجتماعی:این عده بیشتر شامل دخترای فمینیستیه که عاشق شرکت تو فعالیتهای اجتماعین ولی وسط همون کارها هم تا یکم کار جدی بشه دادشون در میاد که بابا ما خانومیم این قدر کار سخت بهمون ندین!

.مدل مرد ذلیل:این مدل که در حال انقراضن عاشق شوهر کردن و بشور بسابن
(به علت کمیاب بودن این مدل نتونستم اطلاعات بیشتری در موردشون پیداکنم).
 
.مدل مامانم اینا:این مدل دخترای محبوب مادراشونن و همه کاراشونو با نظر مادرشون انجام میدن خیلیاشونو میشه تو گروه خرخونا که تو پایین توضیح دادم هم پیدا کرد.

.مدل ضد پسر:این مدل یه جورایی همه فکر و ذکرشون اینه که یه پسرو ضایع کنن و تا یک سال این اتفاق خجسته رو وسه دوست و آشنا تعریف کنن

مدل خرخون:این مدل تو زندگی فقط یه کار بلدن اونم درس خوندنه تو بحرشونم که بری میبینی از دیپلم خیاطی بگیر تا گواهینامه زیر دریایی رو گرفتن .ولی پای عمل که برسن هیچی بلد نیسن
مدل روشنفکر:این مدل عقل کل هسنن و عشق شرکت تو کلاسهای مختلفن از یوگا بگیر تامدیتیشن و ...

مدل سرگردون:خانومای عزیزی که این مطلبو خوندین و جزو هیچکدوم نبودین/شما شامل ترکیب هچل هفتی از مدلای بالا هستین که به مدل سرگردون معروفه!


نوشته شده توسط ما چند نفر در دوشنبه 28 مرداد1387 ساعت 12:0 بعد از ظهر | لینک ثابت |

به نام خدا

سلام ،سلام ،سلام چند تا سلام از ما چند نفر به شما چند ؟؟؟ نفر.

 ما چند نفر ، چند روز پیش ، چند جا ،چند ساعت جلسه داشتیم که چند نتیجه داشت :

1.از نظر محتوایی : علاوه بر مطالبي که تاکنون شاهد آن بودید می خواهیم مطالب متنوع تری را بذاریم .

2. از نظر ظاهری : به دنبال آن هستیم که اگر قالب قشنگی درخور وبمون پیدا کردیم قالبش رو هم عوض کنیم .

3.عده ای در کامنت های خصوصی و عمومی مطرح کرده بودند که ...چند نفرید ؟ تعدادتون به یک لشکر می رسه یا نه ؟  کی هستید ؟ دختر ين؟ پسر ين؟ دختر و پسر ين؟

شاید باور تون نشه ولی همین جا اعلام مي کنيم تعداد ما چند نفر از مجموع انگشتان دست و پاي شما فراتر نمی رود ...

و اینکه ما کی هستیم ،چه فرقی داره دختر باشیم یا پسر ؟ نکنه دختر یا پسر بودن ما رو طرز خوندن شما و برداشت شما از مطالب ما تاثیر می ذاره ؟ مهم اینکه دانشجو ییم ! مهم اینکه از دانشگاه پیام نور قراره مدرک مهندسی رو بگیریم ! مهم مطلبی است که ما چند نفر می ذاریم و شما می خونید و بعضی ها تو دلشون ، بعضی ها هم بلند بلند ، بعضی وقت ها می خندند بعضی وقت ها به فکر فرو می روند . و بعد از این همه کار ، مهم اون آفرینی است که شما آخرش می گین.

ولی بازم میگیم نگین نگفتن...

ما چند نفر دانشجوی با حال دانشگاه پیام نور ، ورودی سال 86 ، رشته مهندسی...

4.بازم میگیم تا نگین به نظرات اهمیت نمیدیم گفتید پسوند  pnuرا بردارید قشنگ نیست گفتیم چشم باشه. رفتیم دامنه زدیم و اسم رو تغییر دادیم .

گفتین آهنگ رو بردارین بازم گفتیم چشم آهنگ رو برداشتیم . گفتین مطلب آموزنده گفتیم بروی چشم .بازم شما بگین ، ما میگیم چشم ... گرفتین مطلبو ؟؟؟ نیافتاد ؟؟؟ ای بابا یعنی شما نظر بدین عمل کردنش با ما .

5.برای اینکه ما چند نفر وقت کنیم این ترم تابستانی رو که بچگی کردیم و برداشتیم رو بخونیم و احیانا شما هم وقت کنین مطالبمون را با دقت بیشتری بخونین و چند روزی روش فکر کنین از این به بعد هفته ای 2 بار آپ می کنیم .

داشتم ختم جلسه رو اعلام می کردیم که يكي از ما چند نفر گفت : تو این دوره زمونه ای که همه چی ماشینی شده و ورزش از چشم ما جوانان افتاده ما چند نفر  علاوه بر کار علمی و فرهنگی واجتماعی  که در این مدت انجام دادیم باعث برگزاری مسابقه ورزشی هم شدیم ...اونم مادر ورزش ها  مسابقه دو میدانی ...ما چند نفر هم باتعجب پرسیدیم مسابقه ؟؟؟ دو میدانی ؟؟؟ گفت:حتما توجه دارین  دوستانی هستند  که برای خوندن مطالب ما با همديگر مسابقه دارند و سبقت میگیرن و زود تر به خط پایان مسابقات که همون نظراته  می رسند و اول نظر میدن. در این جا بود که من یک خسته نباشید جانانه به خودمون چند نفر به خاطر این همه کار در کم تر از 3 ماه و به دوستانی که در این مسابقه ورزشی شرکت کرده بودم گفتم  . 

در آخر ذکر این مطلب ضروری است که این وب یک وبلاگ گروهی است و کار ها بصورت کاملا گروهی انجام می شود و شخصی به نام مدير نداریم  حتی در انتخاب مطلب برای پست جدید ما چند نفر با هم مشورت می کنیم. و اگه همه موافق بودن آن را در وبلاگ قرار می دهیم<<< کار گروهی رو دارین>>> و اگه می بینید که توانستيم موفق باشیم _البته با توجه به نظرات شما و آمار بازدید روزانمون میگم _نتیجه همین کار گروهی و هماهنگی نویسنده هاست

دوستان با توجه به نزدیک شدن به نیمه شعبان و ماه مبارک رمضان و شب های قدر ما چند نفر را دعا کنید تا در راه رسیدن به اهدافمان که در ابتدای تاسیس این وبلاگ داشتیم موفق باشیم.

                                                                              با تشكر ...ما چند نفر    

نوشته شده توسط ما چند نفر در دوشنبه 21 مرداد1387 ساعت 11:50 قبل از ظهر | لینک ثابت |
آهنگري بود كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگيش چيزي درست به نظر نمي آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد.
روزی دوستي به ديدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعيت دشوارش به او گفت : واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيت بدتر شده. نمي خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد!
او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگيش آمده است. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد،کمی فکر کرد تاپاسخي را كه ميخواست يافت و گفت: در اين كارگاه فولاد خام برايم مي آورند که بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلی بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم بطوریکه تمام اين كارگاه را بخار فرا ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست. اولحظه ای سکوت کرد و سپس ادامه داد: گاهي فولاد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد باعث ترك خوردنش می شود. ميدانم كه از اين فولاد هرگز شمشير مناسبي در نخواهد آمد لذا آن را کنار می گذارم.
ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است:"خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به میان فولادهاي بيفايده پرتاب مكن.
اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا با من است
-خدايا ما اگر بد كنيم تو را بنده هاي خوب بسيار است / تو اگر مدارا نكني ما را خداي ديگر كجاست..!!!...
نوشته شده توسط ما چند نفر در شنبه 19 مرداد1387 ساعت 12:25 بعد از ظهر | لینک ثابت |

ایام شعبانیه

میلاد حضرت سید الشهدا امام حسین (ع)

 و  میلادباب الحوائج حضرت ابوالفضل عباس علیه السلام

 و میلاد سیدالعباد امام سجاد علیه السلام

 را بر عاشقان راه طریقت تبریک می گویم.

نوشته شده توسط ما چند نفر در دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت 6:33 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 
اهل درسم من
روزگارم هي... بد نيست
جيب خالي دارم. خرده پولي، سر سوزن عقلي
اوستادي دارم بهتر از عزرائيل
درسهايي، بدتر از تلخي زهر
و كلاسي كه در اين دانشگاست
جنب دستشوئي‌ها، جنب آن سلف خراب
من يه دانشجويم
هيكلم ني قليون
چشمهايم كم سو، كله‌ام هم بي‌مو
درس كفاره من
من جنون را هر دم، لا به لاي جزوه‌ها مي‌بينم
در جزوه من جريان دارد چرت، جريان دارد پرت
همه فكر و توانم متزلزل شده است
جزوه‌هايم را وقتي مي‌خوانم
كه امتحانش را استاد، گفته باشد فرداست
برگه تقلب را من، پي غفلت استاد عزيز، مي‌خوانم
پي خونسردي خود
اهل درسم من
پيشه‌ام بي‌كاريست
گاه گاهي، در مي‌روم از توي كلاس، مي‌روم تا تريا
تا كه با خوردن چاي و شكلات
ايندل سوخته‌ام خنك شود
چه خيالي، چه خيالي.... مي‌دانم
از پس ناچاريست
خوب مي‌دانم، آخر ترم هم باز
كار من زاري و در به دريست

نوشته شده توسط ما چند نفر در جمعه 11 مرداد1387 ساعت 7:47 بعد از ظهر | لینک ثابت |

در راستای افزایش اطلاع رسانی میزان نفوذ بالای وسائل ارتباط جمعی روی مردم لازم دیدیم که در مورد این وسائل یکم توضیح بدیم و اونا رو معرفی کنیم...


اتوبوس: یکی از مهمترین وسائل ارتباط جمعی که اینروزا کاربرد زیادی تو ایران داره...

 

بدنه اتوبوس... معمولاً آگهی‌های مربوط به پاکیزگی(لطفا مرا بشویید) یا تبلیغات نامزدها(عشق من ریحانه...) محدود میشه.


شیشه پشت اتوبوس: معمولاً یاد یاران(جواط تمساح... علی شپش...) یا نقش روزگار(یه قلب شکسته یا یه قلب تیرخورده) رو مخصوص این قسمت اتوبوس می‌دونن.


بدنه داخلی اتوبوس: محل گذر روزگار(یادگاری از قلی و سکینه بتاریخ فلان) یا اطلاعات مهم(این یادگاری از من است... هر کس بخواند...

 است).
تیر چراغ برق: محل نمایش هنرهای دستی(کنده‌کاری قلب با کلید) و البته افزودن زیبایی شهری.


درخت: محل نمایش هنر نستعلیق نوین(کنده‌کاری اسم با چاقو) یا حکاکی سنتی(کندن اسم با ناخن).


کیوسک تلفن: محل نگارش ناگفته‌ها(... چرا گوشی روبرنمی‌داری)یا دردودل فراموش شده‌ها (مگه نمی‌گفتی هر جوری شده با من ازدواج می‌کنی؟).

توالت عمومی: که البته این مورد جزو مهمترین و پرکاربردترین وسائل ارتباط جمعیه. از جملات نغز و بی‌بدیع(وای از درد بی‌کسی) گرفته تا اشعار نغز شعرای گمنام و پیدانام(......) می‌شه دید. یا آغاز دوستی‌های لطیف(09122222222 قلی...نه شب به بعد)

تلفن: شرط لازم و کافي براي شروع ، ثبوت و گسترش يک رابطه عاشقانه . در گذشته براي تشخيص صداقت طرف هم کاربرد داشت اما با اين سيستم مسخره آي دي کالر و افتادن شماره ، ديگر به درد اين کار نمي خورد. نوع همراهشم که ديگه معرکه است! آخر حريم خصوصي و آره و اينا! معمولاً تون صداي عشاق در پشت خط کمي خشدار مي شود البته اين اشکال مربوط به مخابرات است ، اين گونه تماس هاي تلفني معمولاً طولاني هستند. شما فکرش را بکنيد دو نفر دارند آخرته دورنماي آينده خودشان را براي هم ترسيم مي کنند!

همکلاسي: يک تصادف تاريخي . در اين مورد سازمان کنکوري ها نقش واسطه را ايفا مي کند. عشقي چند منظوره که در تقلب ها و ورقه عوض کردن سر جلسه امتحان هم کاربرد بسزايي دارد. مي تواند کلي هم باني خير شود براي بچه هاي ديگر !سر کلاس معمولاً عشاق جوري مي نشينند که امتداد نگاهشان از هم عبور کند : در اين جور مواقع استاد هم آن دورها در يک گراند تصوير مشغول فعل و انفعالي نامعلوم است . حضرت عشق در اين جور مواقع ابتدا به صورت جزوه و نمونه سوال و بعد ها در قالب هاي مختلف مخابراتي و مراسلاتي ظاهر مي شود!

هديه: بروز عيني ماکزيمم عشق دو کبوتر. وسيله اي که با آن عاشق فرياد مي زند :" دلم فقط تورو مي خواد." نوع آن از عروسک هاي خرسي و مرغي و اردکي گرفته تا سند آپارتمان متغير است.

اتومبيل: وسيله اي براي آزاد شدن انرژي جنبشي ، عامل جاري شدن سيل عشق در بزرگراه ها ، لایي کشيدن در اتوبان براي نشان دادن دست فرمان به طرف به همراه آهنگ" ما دو بال پرواز مرغ عشقيم پر کشيديم تا اوج آسمونا" بسيارمؤثر است. نوع ماشين هم بستگي به توانايي مالي پدر مربوطه از پيکان جوانان 57 جوات اسپرت تا رونیز ناز الهي متغير است. سيستم صوتي هم هرچه باحال تر باشد روابط بهتر تر تحکيم مي شود!

نوشته شده توسط ما چند نفر در دوشنبه 7 مرداد1387 ساعت 11:29 قبل از ظهر | لینک ثابت |

من اگر خدا بخواد می رم یه سفر خارج از کشور اگر دسترسی داشتم حتما آپ می کنم..دوستان دیگه هم به دلیل درس و..یه چند وقتی استراحت می کنن.اما جواب نظراتو می دن.

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست

گر چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می مانند

نوشته شده توسط ما چند نفر در یکشنبه 6 مرداد1387 ساعت 11:24 قبل از ظهر | لینک ثابت

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بودحسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

همیشه از همه ی داستانها زود رد نشید-همه ی داستانها حکایتهای زندگی ما هستند.تامل کنید.ما را چه شده؟ما چه بودیم!!چه شدیم!!چه خواهیم شد

خداوند نشانی شما را فراموش نکرده است
و از شما نیز می خواهد
نشانی او را فراموش نکنید

خدا به دفترچه خطاهای شما علاقه ندارد
و از شما نیز می خواهد
بدی های دیگران را فراموش کنیدخدا یکتاست
و از شما نیز می خواهد
"خود"تان باشید

خدا مهربان است
و از شما نیز می خواهد
نسبت به هم مهربان باشید

 

 

نوشته شده توسط ما چند نفر در پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت 10:19 قبل از ظهر | لینک ثابت |
سلام...بعضي از دوستان عزيز فرموده بودن pnuدر ادامه  نگي نگفتم جالب نيست.درستم گفته بودن.اين پسوند همه جاهم قشنگ نيست.گرچه هويت دانشگاه ماست.ما هم به خواسته ي اين دوستان احترام گذاشتيم و با ثبت يه دامنه مشكل و حل كرديم.دوستاني كه دوست دارن با نام جديد بيانو به ما سر بزنن..اگرم دوست داشتن و هويت دانشگاهي شون مهم بود با همون نام قبلي بيان..با تشكر

www.naginagoftampnu.blogfa.com

www.irangiti.co.cc

نوشته شده توسط ما چند نفر در چهارشنبه 2 مرداد1387 ساعت 10:38 قبل از ظهر | لینک ثابت